ابر گریه‌اش گرفته! | روایتی از مدرسه شجره طیبه میناب و چندوچونی درباره سوگواری و عزاداری

  • کد خبر: ۴۰۷۸۳۵
  • ۳۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۰:۰۰
ابر گریه‌اش گرفته! | روایتی از مدرسه شجره طیبه میناب و چندوچونی درباره سوگواری و عزاداری
ما در داغ بچه‌های میناب درکنار خانواده‌های عزادار، هم سوگواریم و هم عزادار. ۱۵۵کشته در یک مدرسه، آن قدر بزرگ هست که ما را بدل کند به سوگوارانی همیشگی!

به گزارش شهرآرانیوز، صبح در میناب، گرم و روشن شروع می‌شود. ابر‌ها فرصتی می‌دهند تا بتوان قبل از گرمای پیش‌رو اندکی کار کرد. خستگی فاصله هفده‌ساعته مشهد تا اینجا، کمی دور شده و جایش را روایت‌هایی گرفته از غیاب و خاطراتی که در این چهل‌وچند روز تکرار شده است.

غصه و قصه

راهمان را کج می‌کنیم به سمتی که غصه و قصه شروع شد. مدرسه شجره طیبه میناب، بعد از ۵۰روز، حالا آرام‌تر از همیشه است؛ صدای پرندگان و صدای پای خودمان که روی خرده شیشه‌ها راه می‌رویم، ساختمان نصف شده با کاغذ‌های قرمزرنگی آذین بندی شده است، ما برای سوگ هم آذین می‌بندیم؟ یا این آذین نیست و یادمان است کاغذ‌های قرمزرنگی را که بدل شده‌اند به نماد خون‌های بی گناهی که بر زمین ریخته شده است.   ما دربرابر تصویر‌هایی که جامانده است، گیج و گنگ هستیم. رد سوگواری و تلاش برای پیدا کردن اجساد، لحظه بعد از روبه رو شدن با اجساد، با تن‌های تکه تکه شده انگار هنوز اینجا مانده است که هوا سنگین‌تر است، که غم چگالی بیشتری دارد.   از ساختمان مدرسه، تنها بخشی مانده است، با حفره‌ای بزرگ جلوی بخش تخریب شده که رد موشک است، با رد سوختگی که از آتش سوزی جامانده است. ساختمانی سفید که در حافظه درودیوارش، صدای زنگ مدرسه و شادی بچه‌ها مانده است، اما حالا دیوار‌ها محزون و خمیده مانده‌اند.   روی دیوار‌های تخریب شده یادگار دانش آموزان مانده است؛ برنامه هفتگی، کاغذرنگی‌های خالی، تخته‌ای که رد ماژیک و خاک بر آن مانده است.

ابر گریه‌اش گرفته! | روایتی از مدرسه شجره طیبه میناب و چندوچونی درباره سوگواری و عزاداری

به واسطه کلمات

ما به عنوان مشاهده گر فهمی نداریم. ما دخیل در این تجربه نبوده‌ایم، ما فقط خبر‌ها را خوانده‌ایم، ما سوگ را با واسطه کلمات تجربه کرده‌ایم؛ ما هرچند قصه پدری را بشنویم که‌ می‌گوید چگونه پیکر فرزندش را از زیر آوار بیرون کشیده است، مادربزرگی که‌ می‌گوید فقط چند انگشت و ناخن از نوه اش به جا مانده و همان‌ها را به خاک سپرده است، چگونه می‌توانیم این تجربه را توصیف کنیم؟   ما سوگواریم یا عزادار؟ مایکل چُلبی درباره تفاوت سوگ و عزاداری می‌نویسد: «سوگ در درون اتفاق می‌افتد و عزاداری، اتفاقی است بیرونی و به نوعی یکی از شکل‌های سوگ عزاداری است.» ما، اما در داغ بچه‌های میناب درکنار خانواده‌های عزادار، هم سوگواریم و هم عزادار. ۱۵۵کشته در یک مدرسه، آن قدر بزرگ هست که ما را بدل کند به سوگوارانی همیشگی!

ابر گریه‌اش گرفته! | روایتی از مدرسه شجره طیبه میناب و چندوچونی درباره سوگواری و عزاداری

گیتار و رد خون‌

نمی‌دانم چقدر در مدرسه ماندیم. یک نفر آمده بود وسط خرابه‌های مدرسه برای بچه‌ها کلاس آنلاین برگزار می‌کرد، چندنفر مشغول جمع آوری آهن‌ها و ضایعات بودند و دو جوان که از اصفهان آمده بودند و دیروز هم در مزار شهدا، گیتار اسپانیایی زدند و قرار است در صفحه رسمی اینستاگرام سفارت اسپانیا در ایران منتشر شود و امروز هم برنامه شان همین بود. میان همه کشور‌های اروپایی، این روز‌ها اسپانیا معلوم نیست که چگونه و چطور، سمت ما را گرفته و با ترامپ دیوانه سرشاخ شده است؟ به هرحال هرکسی می‌خواهد به گونه‌ای کاری برای این داغ بکند.   تصویربردارمان دنبال رد خون است تا تصویری اثرگذار بگیرد. از یکی می‌پرسد که چیزی باقی مانده است، اما مردی که روز اول اینجا بوده است، می‌گوید: چند روز بعد از بمباران، مادران مینابی آمدند و خون فرزندانشان را شستند و رفتند! رد خون شاید آخرین دیدار مادران با فرزندانشان بوده باشد.   چند نفری هم از اهالی میناب آمده‌اند و سر می‌کشند و دوباره فاجعه را با خود مرور می‌کنند؛ یکی به حفره بزرگی که موشک تاماهاوک وسط مدرسه کاشته است، اشاره می‌کند و یکی دیگر به طبقه بالا.   پشت مدرسه، نخلی سوخته، اما استوار ایستاده است؛ مثل ما که سوگواریم و استوار، مثل ما که عزاداریم و امیدوار. نمی‌دانم کجای جهان می‌شود رفت که هم شرجی جنوب را داشته باشد، هم شرجی شمال را، هم تهران و دماوند و هم مشهد و حرمش را! کشور عجیبی داریم و مردمی که نجیب و بزرگوارند؛ کاش قدرشان را بدانیم، کاش قدرمان را بدانند!   اینجا اشکم راحت سرازیر می‌شود؛ شاید، چون همه جا و هر لحظه روضه خوانی برپاست؛ روضه در تاکسی، روضه در کافه و به هرکسی که‌ می‌رسیم، روایتی دارد که اشک را راه می‌اندازد. یک ور ذهنم می‌خواهد منطقی بماند و به گریه راه ندهد و یک ور دیگر، بی اختیار اشک را‌ می‌غلتاند روی گونه. تکلیف آدم در این مواقع چیست؟ آیا می‌شود وقتی مادربزرگی از ۳نوه دانش آموز شهیدش می‌گوید، فقط گوش داد، نباید پابه پایش گریه کرد؟ آیا می‌شود که وقتی مردی از همسر و فرزند شهیدش می‌گوید و میناب را به کربلا می‌رساند، آرام ماند و هق هق گریه نکرد وقتی راننده تاکسی می‌گوید پدر و مادر شهیدی را سوار کرده است تا برساند مدرسه و پدر و مادر به او گفته‌اند: «مدرسه را دیدی؟ دیدی موشک با میلگرد و بتن چه کار کرد؟ حالا ببین موشک با بدن بچه‌های ما چه کرده است»، می‌شود آرام ماند؟

ابر گریه‌اش گرفته! | روایتی از مدرسه شجره طیبه میناب و چندوچونی درباره سوگواری و عزاداری

پروژه سوگواری

راننده دیگری وقتی دوربین و وسایل را‌ می‌بیند، می‌پرسد: «مستندساز هستید؟ برای پروژه آمده‌اید؟» کمی برایش توضیح می‌دهم، اما بدون آنکه بداند، دقیقا روی نقطه‌ای دست گذاشته است که نباید. این حجم از توجه و روایت، آیا صدا‌ها را  درهم نمی‌کند؟ گم نمی‌شود داغ؟ فاجعه بدل به واقعه‌ای توریستی نمی‌شود؟ تأکید زیاد، معنا را‌ نمی‌کشد؟ و ما کاسبان فاجعه نمی‌شویم؟ آیا ما (یعنی همه کسانی که از بیرون آمده‌ایم)، همه به شکلی مشغول انجام دادن پروژه هستیم؟   اصلا سوگواری می‌تواند بدل به پروژه شود؟ سؤال‌ها بسیارند؛ گاهی به سمت تلخی پیش می‌روند و گاه به سمت همدلی! شاید باید بلد شویم که با سؤال‌ها کنار بیاییم. اصلا همیشه سؤال‌هایی هست که‌ نمی‌توان پاسخی برایش داد؛ مثل پیکر ماکان که هیچ ردی از آن پیدا نشد؛ مثل راز‌هایی که دختران و پسران و معلمان مدرسه شجره طیبه داشتند که شاید هیچ کس دیگر از آن‌ها آگاه نشود.

ابر گریه‌اش گرفته! | روایتی از مدرسه شجره طیبه میناب و چندوچونی درباره سوگواری و عزاداری

ابر، باران و اشک

کمی در شهر قدم می‌زنیم و با مردم حرف می‌زنیم. از یکی می‌پرسم میناب به حالت قبل از ۹اسفند برگشته است؟ می‌گوید: بازار و خیابان، کمی عادی شده است، اما مردم هرجا که همدیگر را‌ می‌بینند، درباره جای خالی بچه‌ها حرف می‌زنند و آن روز. می‌گوید: به آسمان نگاه کن؛ هوا از همان ۹اسفندِ ابری تا همین امروز که ۵۰روز گذشته است، ابری مانده!   یادم می‌آید که دیروز یکی از کسانی که مسئول خاک سپاری در بهشت زهرای میناب بود، می‌گفت: دوبار مجبور شدیم قبر حفر کنیم؛ آن روز باران شدیدی آمد و آب، دیواره قبر‌ها را خراب کرد.   حرف‌های مرد، خاطره خراب شدن قبر‌ها و یک جمله در سرم تکرار می‌شود که: «حمله به مدرسه، حمله به آینده است!» ما در ۹اسفند چیزی را از دست دادیم که حفره و جای خالی اش در آینده، ادامه خواهد یافت.   به آسمان نگاه می‌کنم و از تصویربردارمان می‌پرسم: ابر‌ها آمده‌اند تا گرما را کمی کمتر کنند یا شرجی هوا را بیشتر؟ غم در هوای ابری، چشم‌ها را راحت‌تر خیس نمی‌کند؟

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.